رها عرفانی


+ الهی!

در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت!

نویسنده : رها ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

این روزها کمتر کسی، حالم را می پرسد

حالم را می گیرند؛

حالم به هم می خورد!

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نامه ای به تو جان و خاک من

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

دلم حال عجیبی دارد. دلهره؟ دلشوره؟ پریشانی؟ نمی دانم نمی داند دلم یا می داند؟

به گمانم نگران اینهمه عشق و یاد و خاطره است! انگار نمی داند چگونه می تواند بار امانت بکشد...امانت صداقت و عشق. امانت تو در دلم.

دلم دلتنگ توست عزیز. دلم گریان است.

نام عشق که می آید دلم آشوب می شود! زبانم لال. نام تو که می آید جان و دل و روانم آشوب می شود. تو... تو...

می دانی تو. فقط تو درمان دل منی. بدجور دلم گرفته... صخبت از تمنا و خواهش و التماس و...و...حتی خاک پایت بودن نیست. من خاک پای تو هستم و می مانم. من زیر پای تو محکم می مانم که محکم و بی تردید قدم بر چشمانم بگذاری و ...بیایی.

حرف و حدیث از آرام و قراری است که تو و تنها تو می توانی به من بدهی ... و تو می توانی قدم بر چشم که نه، قدم بر جانم بگذاری و شاید...گریزی نداری از ازدحام زندگی!

عزیز من تو، ای جان دل من...

بماند!

 

 

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ امروز16/9/93 ساعت 14:38یکشنبه

 جمع و جور کنی.

جمع کنی. جور کنی.

 برگیری دلت را و خودت را و همه را در دو دست اراده بگیری. باید برخیزی و رخت بربندی از دیاری که نه آرزویت را به مقصد می رساند و نه دلت را به آرامش.

تو و من باید بروی. من و تو باید بروم. جایی که نه ضمیر خاصی نیاز داشته باشد و نه فعل ویژه ای.

در دیاری که تو و من مفهوم یگانگی دارد. همین من و تو باشد. بی هیچ فعل و کس و کاری حتی. می شود تو و من را جور کرد با هم.

دوستت دارم.

 

 

نویسنده : رها ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

آرام جانم

سرو روانم

من بی تو نمانم

خدا...دلم...

بیا ای مه جبین

بیا ای نازنین

دردت به جانم.

نویسنده : رها ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

زین نادره تر کجا بود هرگز حال

من تشنه و پیش من روان آب زلال.

 

نویسنده : رها ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ...

نگرانم !‌ ولی چه باید کرد؟
عشق، دلواپسی نمی فهمد !
درد من، خطِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُرفی
خسته ام از روابط شرعی
هیچ کس،‌ هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
اینکه با تو چه نسبتی دارم

تف به هر چه اصول، هر چه فُروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل، جنّ است و عشق، بسم الله !
چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق سه فاز میگیرد
تو برایم جرقه ای وقتی
خانه را بوی گاز می گیرد !
زیر آتش فشان ِ‌ جنگ تو
یخ ِ هر چیز آب خواهد شد
مثل یک سرزمین ِ بی سرباز
همه چیزم خراب خواهد شد

تو مرا زجر می دهی عشقم
مــازوخیسمی که دوستش دارم
من به اِشغال تو درآمده ام
صهیونیسمی که دوستش دارم !

یاسر قنبرلو

نویسنده : رها ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تمام ناتمام من

لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی

 مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی

 که در سرمای بهمن، طعم آغوش تو می چسبد

 که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی

 که من در چنگ استبداد آغوش تو آزادم

 تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی

محسن مهرپرور

نویسنده : رها ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نگاه ناخوبت

از نگاه تیره ات حالم بد است!

نگاهت مرگ می آورد!

 تلخ تلخ است!

 زهرمار!

مرثیه ای بر عشق!

 

نویسنده : رها ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ قیصر امین پور

از تمام راز و رمزهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چیز دیگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود ولی...

راستی دلم چه می شود!

نویسنده : رها ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد